امیربهادر جنگ ، از آن جمله رجال سنتی دوره قاجار بود که در همه عمر هرگاه سخن از قانون پیش آمد، با
آن به مخالفت پرداخت و تا زنده بود به این تفنن تن در نداد، سهل است مدام این و آن را از «قانون» ترساند.
گفتند قانون مشروطیت را قراراست«ذات همایونی» بنویسند،گفت همین اندازه که قانون است وهمگی شاه و
گدا درمقابل آن مساویند،موجودی است جهنمی.نوشته اند که عین الدوله نیز چنین بود و به این و آن می گفت
سرود یاد مستان ندهید.گفتند قانون مینویسیم و آن اختیارات شاه و صدراعظم را موسع می گیریم، صدراعظم
بود وبا آن سبیل تاب داده فریاد کشید :« من آن اختیار را که قانون بدهد، نمی خواهم.» عین الدوله با این
استبداد و تندخویی، وابسته به اجنبی نبود ودشمنانش هم نوشته اند که مردی بود استقلال طلب و اجنبی گریز.
از زمانی که با عزل وی از صدارت و اوج گیری انقلاب مشروطیت، علی رقم وی، قانون نوشته شده، هرگاه
فاجعه ای درکشور رخ داد و مصیبتی آمد،عین الدوله به این و آن می گفت:« نگفتم قانون نجس است.»از آن
جمله وقتی روسها به آذربایجان ریختند، در محرم 1290 و خشونتی برپا داشتند که هنوز داغ آن در دل
آذبایجانی ها زنده است. ستارخان لنگ لنگان به دیدار عین الدوله رفت و از وی خواست برای نجات آذربایجانی
ها، حکومت را بپذیرد و برود. باز عین الدوله سبیل تاباند و به سردار ملی گفت:«من می روم، ولی بدانید که این
بلاها از قانون نازل شده است.»
امیربهادر جنگ و عین الدوله مردمان عقب افتاده اما ساده دلی بودند که سخن خود را فاش گفتند، و بلکه فریاد
زدند، آنان را بگو که پس از یک قرن و حالا که قانون به عمق جنگل های انبوه آمازون و کلبه های اسکیموها
و همه جای کره زمین سرکشیده و کسی از مردم جهان نیست که لحظه ای را بدون قانون آرزو کند، مانند آن دو
فکر می کنند ، گرچه با ساده دلی آنان فاش نمی گویند و آن را در دل طرح هایی قرار میدهند که ظاهراً ارزشی
پیدا کند.
تلخ است اما واقعیتی است که در دیار ما هنوز بسیارند که قانون را – حتی قانونی که خود نوشته باشند و یا به
میل و سلیقه آنان نوشته شده باشد – از آن رو که همگان در برابر آن مساوی اند برنمی تابند، برای آنان متن و
موضوع قوانین چندان اهمیتی ندارد که تساوی نهفته در دل آن.
سپهسالار تنکابنیف از سرداران مشروطیت هم وقتی خزانه دار مملکت از وی مالیات طلبید، تاب نیاورد و در
هشتاد و چند سالگی با شلیک گلوله ای در مغز خود به زندگی خاتمه داد. او در روزهای پیش از خودکشی برای
این و آن نامه می نوشت و خدمات خود را به یاد می آورد تا از پرداخت مالیات سزباز زند. در یکی از آن نامه
ها نوشت:«باورم نیست در حکومتی که برای برپایی اش آن همه خسارت دیده ام و جانفشانی کرده ام، من و
دیگران مساوی باشیم و مأمور محصل مالیات به در خانه ام بیاید.» آری این تساوی برای بعضی ها مرگ آور
است.
این همه حکایت از آن اوردم که بگویم در این روزگار که مردم دولتی را برگزیده اند که رئیسش می گوید
قانون، و مجلسی برگزیده اند که بیشتر منتخبان آن همین را می خواهند، چرا کار به دشواری است. پوسته سخن
ها را بشکافیم و مغز آن را که به در آوریم، همان سخن امیر بهادر جنگ سر بر می آورد. ولی امروزیان می
گویند قانون خوب است اما فقط موادی از آن نه همه آن. مجلس خوب است و رأس همه امور است اما فقط وقتی
که ما در آن باشیم. آزادی مطبوعات مقدس است اما نه برای همه، فقط برای ما که معیار و الگو و مقیاس ارزش
ها هستیم. هر آنچه از درست و غلط، به این و آن بگوییم و حثیت و شأنی برای این و آن باقی نگذاریم، عین
صواب است اما وای اگر دیگران به استناد قانون پرده ای را باید بزنند که در آن صورت باید تعطیل و ژ
اعدامشان را زمینه ساخت.
نکته ای دیگر هم شاید باید گفته آید از همان یک قرن پیش در ایران قانونی آمد و« کشور شاهنشاهی در اعداد
ممالک کنستیتی سیونی در آمد» ، صاحبان قدرت به یک یا دو ماده و اصل از آن بسیار دلبستگی نشان دادند.
محمد علی شاه که آن همه دشمنی با مشروطیت کرد و مجلس را به توپ بست، وقتی مجاهدین مشروطه خواه
تهران را فتح کردند و او به خواری به «سفارت بهیه» پناه برد، در آنجا، دو سه روزی مدام ماده اول قانون
اساسی را را پیش می کشید و بر اساس ان سلطنت خود را «قانونی» می دانست و برای دادن استعفا باج طلب
می کرد. سال ها بعد از او رضاشاه که چیزی از ارادی های مصرح در قانون باقی نگذاشته بود، بعد از یورش
متفقین، دایم به فروغی و سهیلی می گفت « مطابق قانون» و کسی نبود که بگوید کدام قانون. آنکه 16 سالش
ندیده بودی و می گفتی من قانونم؟
فرزند او که آخرین شاه شد نیز از این قاعده مستثنی نبود. بعد از 28 مرداد دایم تکرار کرد نه نخست وزیر
نخست وزیر است، نه مجلس ارزشی دارد، نه رئیس ستاد ارتش و ... همه چیز من هستم. در روزگار سختی و
درماندگی قانون خواه شد و بعد از 37 سال در سخنرانی مشهور «صدای انقلاب شما را شنیدم» کوشید که از
قانون سپری و سرپناهی برای ماندن بسازد.
اما این همه را بگویی، باز نمی شنوند. قانون مانند یتیم بچه صغیری است که بر سرش می کوبند و نمی دانند که
این یتیم سرکوبیده و به بازی گرفته شده ، در روزگار سختی و درماندگی، تنها عاملی است که ممکن است به
کار آید، این سخن از مک آرتور نقل شده است که به یکی از بزرگان شرق آسیا گفت:« باید ابتدا شما اصل
تساوی را بپذیرید، بعد کتاب قانون را بردارید. و گرنه این کتاب، به کارتان نمی آید.»
منبع : شايد حرف آخر (مسعود بهنود)